نمی دونم دوستان چی بگم!!از کی بگم یه موقعی فکر می کردم عشق. محبت .دوست داشتن .....همش تو قصه هاس اما وای به روزی که گرفتارش بشی عجیب تورو در بند خودش می کشه آره ممکنه بعضی از شما بگین ای بابا اینم دلش خوشه ها!!! به چه چیزایی فکر می کنه.اما باور کنید منم مثل شما بودم ولی پس از ماجرای آشنا شدن با اون حسابی همه اون فکرا از ذهنم پاک شد
خلاصه با تمام دوست داشتنمون و با تمام علاقه ی قلبیمون دست تقدیر ما رو از هم جدا کرد و تنها عامل این جدایی هم خانواده ام بودن .. . .بگذریم می خوام چند خط تقدیمش کنم.
سرد بود.همه چی سرد بود
.......دل مردم پر از شیشه و سنگ بود
....گرم بود.قلبم بخاطر قلبش گرم بود
مثل محبت مثل اون اشکهایی که آروم آروم از چشمام براش می ریخت رو گونه هام
سرد شد.مثل زمستان.اما نه . . . حتی سرد تر از زمستان . . .
کسی حتی نمی گفت خورشید کجاست. کسی حتی ازم نپرسید چرا دوستش داری؟
برای همیشه رفت. برای لحظه ای خندیدم چون می دونستم بازم سریالمون ادامه داره.اینو فقط اون می دونه.
گریه نکردم چون اون گریه دوست نداره. . . . . . خندیدم هر چند خنده ای تلخ.به تمام اون دو روز خندیدم
به تمام اون لحظه هایی که با من بود . . . من مرد تنهام اما با خودم . . من تنها مردی هستم که خوشبختم چون او با من بود چون با من هست حتی در آشیانه گرم ذهنم.
دوستت دارم ای پرنده زیبای آشیانه ذهنم . . . .
